خیلی ای کاش دارم - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
دیشب دفترچه ام رو باز کردم چون دلم برای حس دست گرفتن قلم تنگ شده بود. آخرین تاریخی که توش نوشته بودم برای اول مهر بود.چقدر از اون موقع دنیای من و حتی همه تغییر کرده، آخرین باری که نوشته بودم پر از شوق
جهنم - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
ما خودمون به سادگی جهنم رو ساختیم روی زمین بعد فکر میکنیم خدا قدرت ساختن جهنم رو نداره.
خشم های غلیان کرده - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
چقدر دلم میخواد توی این وضعیت چیزی بنویسم که آبی بشه روی آتیشم، مثل همیشه که وقتی حال روحی خوبی ندارم با نوشتن آروم تر میشم.اما مشکل اینجاست که نمیدونم چی بنویسم، فقط میدونم میخوام بنویسم!به نظرم توی
قتل یا شهادت - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
ما بکشیم قاتل و اغتشاش گریم اونا بکشن شهادته و قتل نیست!قشنگ نیست که انقدر راحت از زیر قتل هایی که میکنن فرار میکنن؟اغتشاشگر؟؟ کسی که از شدت نداری زده به سیم آخر رو به جای اینکه دستش رو بگیری میگی اغت
قلبی دارین؟ - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
باورم نمیشه.خدایا داری باهامون شوخی میکنی؟ مگه میشه اینقدر پشت سر هم اتفاقات بزرگی بیوفته که هرکدومش برای یک سال غم داشتن کافیه.چرا باورم نمیشه جان همنوع برای یه عده اندازه یک پشه هم مهم نیست.ای خدا چ
ظرفیت وجودی بالا - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
کسی که با حرف های خیلی تند از عقایدش دفاع میکنه پس باید خیلی خیلی مطمئن باشه و دلایل خوبی داشته باشه، همچین کسی پشت یه اسم بی نشون و یک اکانت فیک مخفی نمیشه چون از عقیده خودش مطمئنه و ترسی نداره بقیه
عذاب وجدان - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
عذاب وجدان شدید و ملامت کردن درونی جزء بدترین دردهاست.چطور آدم باید وجدانش رو درمان کنه؟ اونم وقتی میدونه دفعه بعد بازم قراره بهش آسیب بزنه.قراره بار بعدیم دوباره همینطوری عذابش بدی و نمیتونی جلوش رو
غرق گریه - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
خیرم به دیوار بیمار دائم بیدارمن اینه حالم تو در چه حالی بعد از اینبی تو دستام یخ کرده و دیگه نمونده صحبتیپیش مردم خندون داغون از توعوض شدی که نمیشناسمت این آخرابسه گریه بسه دعوا تمومه دیگه ماجراپ.ن:
پله پله - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
به نظرم یکی از لذت هایی که میتونم توی زندگیم بچشم دیدن پله پله جلو رفتن و پیشرفت کردن خودمه. درسته که حتما سخته و هزاران مشکل شاید برای آدم باشه و شرایط بد باشه ولی امید داشتن به توانایی خودم جالبه برام.نمیدونم میرسم به جایی که میخوام یا نه اما حتی یه قدم کوچیک موفقیت آمیز برام هیجان انگیزه.
مسئولیت پذیری - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 1:26
جدیدا از خیلی ها لجم گرفته که خب به خاطر تفاوت بسیاریه که باهاشون دارم دارم خودمو آروم میکنم که بیخودی عصبانی نشم چون بهرحال شرایط هر کسی با بقیه خیلی فرق داره، خدا رو چه دیدی شاید اگه منم جای اون بود
ترس - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
اوایلی که شروع کردم به پست کردن چیزهایی که خودم نوشته بودم خیلی ترسناک بود. نه تنها توی نوشتن بلکه همیشه من ترس بزرگی از مسخره شدن دارم.حالا که مینویسم هنوز هم ترس دارم اما شاید کمتر از قدیم، ترس از م
تغییرات ذهنی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
میگن تا 2 سالگی بچه نباید تلوزیون ببینه چون تصاویر برای ذهن اون به قدری سریع تغییر میکنن که باعث گیج شدنش میشن و میتونه برای ذهنش مخرب باشه.اما زندگی ما هم حالا که بزرگتر از 2 سال هم هستیم باز هم همین
سلیقه بر اساس سن - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
متوجه نمیشم کسانی رو که فکر میکنن اگر کم سن و سال ها از چیزی خوششون بیاد حتما اون چیز بی ارزش و مسخرست و حتما کلاس بیشتری داره اگر ازش دوری کنیم و بهش بخندیم.مسلما سلیقه ما با نوجوان ها فرق میکنه اما
روی پای خودم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
به نظر من هرچقدر امیدت به بقیه کمتر باشه و فرض کنی برای انجام کارهات فقط و فقط خودت رو داری بیشتر میتونی موفق بشی تا اینکه برای هر کاری حتی اگر بی ارزش باشه به نظرت امیدت رو به کس دیگه ای ببندی.
نمیخوام یا نمیشه؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
به یکی از شاگردام میخواستم یه چیزی رو یاد بدم میگفتم که تکرار کنه اصلا سعی نمیکرد که بگه فقط میگفت نمیشه! هی میگفتم خب بگو فوقش اشتباه میگی ولی حاضر نبود حتی تلاش کنه! همین انرژی که صرف کشمکش برای این
بزدل - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
وقتی خودت مثل نقل و نبات دروغ میگیوقتی انقدر ادب نداری و بزدلی که گوشی رو میدی به بچه ات تا به جات دروغ بگهوقتی شخصیت خودت به اندازه نخود هم نیستواقعا انتظار داری بچه ات به کی بره؟!
ناطور دشت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
اسم کتاب ناطور دشت رو خیلی وقت پیش شنیده بودم و دوست داشتم بخونمش چند سال پیش یکبار هم کتاب صوتیش رو گرفتم که شد اولین و آخرین کتاب صوتیم چون فهمیدم اولا بعد از 5 دقیقه خوابم میگیره و دوما اصلا از طرز
ارواح بی اهمیت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
چطوری آدم هایی شدیم که به همدیگه اهمیت نمیدن و از کنار هر مسئله ای راحت رد مشن؟چطور حتی به روح اعضای خانواده خودمون هم بی اهمیت شدیم؟چطوری انقدر با بیخیالی به همدیگه صدمه میزنیم و عذاب وجدان نمیگیریم؟
یلدا جان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:43
عید است و آخر گل و یاران در انتظارساقی به روی شاه ببین ماه و می بیاردل برگرفته بودم از ایام گل ولیکاری بکرد همت پاکان روزه داردل در جهان مبند و به مستی سؤال کناز فیض جام و قصه جمشید کامگارجز نقد جان ب
متعصب؟! - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 6:48
نمیدونم متعصب هستم یانه، بعضی جملات کاملا با تفکراتم فرق داره و نمیتونم قبولش کنم ولی دقیقا همینجاست که میگه متعصبی هستم یا نیستم؟ میخوام باشم یا نباشم؟ خوبه یا بده؟ یکبار باید دقیق فکر کنم بفهمم کجای قضیه ام ولی ساده نیست!