دنیای حیله گر
-
تاریخ: 1405/7/9 ساعت: 5:40
سر راهم به محل کار یه خیابون هست که خیلی قشنگهامروز که داشتم میرفتم تازه بارون بند اومده بود، خیابون خیس بود و درختا خیلی رویایی شده بودن، روی تنه هاشون خزه ها سبز شدن اما هنوز برگاشون درنیومده سرم رو اوردم بالا و به شاخه هاشون نگاه کردم آدم احساس کوچیک بودن میکردبا خودم فکر کردم این دنیا عجب حیله گ...
دفتر سفید
-
تاریخ: 1405/7/9 ساعت: 5:40
نشستم روی مبل پرده هارو جامع زدم کنار قهوه میخورم و دفتر نقاشیم روی پاهامه که یهو بیرون بارون میگیره، پشت پنجره حیاط کوچیک و قشنگمون خیس میشه، درختا، گل سرخ همسایه که از روی دیوار سرک کشیده، ساعت تو حیاط که خراب شده و همیشه 6 و نیمه خیس میشن. یکم اون عقب ترها درخت بزرگ اقاقیای پارک کنار خونه ابتدا ب...
زندگی صفر و صدی
-
تاریخ: 1405/7/9 ساعت: 5:40
هربار که سرچ میکنم و میبینم هیچ کاری برای من نیست، خسته و ناامید دلم میخواد بیام اینجا برات بنویسم ولی میبینم که حتی چشمه ی نوشتنمم خشک شده.دیگه زیادی دارم ضدحال میشم... دقت کردی یه قسمت زندگیت که خرابه همه قسمتای دیگه هم باهاش خراب میشن؟ کاش میشد مثلا اگه کار خوب ندارم حداقل میدیدم که نویسندگیم شکو...
آدم راحت طلب
-
تاریخ: 1405/7/9 ساعت: 5:40
جون به جونش کنی آدمیزاد همش دنبال راه آسونه، کاش یکی رو ببینم تو زندگیم که از انجام دادن کارهای سخت فرار نمیکنه تا الگوی همه زندگیم قرارش بدم.جون به جونم کنی تو هر مرحله ای وارد بشم اول از همه سختی هاش رو میبینم و یه ندایی بهم میگه بیخیال بابا زیادی سخته بیا همینجا که هستیم بمونیم. همینجا که الان هس...
ولع کتاب
-
تاریخ: 1402/8/11 ساعت: 3:01
یه ولع پیدا کردم، وقتی کتابی رو شروع میکنم فقط به تموم کردنش فکر میکنم. به جای اینکه خود کتابو بخونم و لذت ببرم فقط به تموم کردنش فکر میکنم.خیلی جاها خود کتاب رو هم نمیفهمم، نمیدونم این چه دردیه به جونم افتاده.الان که داشتم تند و تند کتاب خشم و هیاهو رو میخوندم و نصفشم فقط روخوانی میکردم یهو با خودم...
هزار خورشید تابان
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 17:35
امروز کتاب هزار خورشید تابان رو تموم کردم.موقع خوندن کتاب، مدام به این سوالات فکر میکردم که بین تمام موجوداتی که خدا جفت آفریده هیچکدوم مثل ما بین دو جنسیتشون اختلاف نیست!اینقدر یکی اون یکی رو زجر نمیده که مایی که قدرت تفکر داریم میکنیم.چه تفاوتی، چه چیزی دیدیم که فکر کردیم یکی آدم کمتریه چرا برامون...
ریگ روان
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 17:35
چقددرررر کتاب «ریگ روان» منو نمیگیره و رو اعصابمه!فعلا که صفحه 35 ام و نمیخوام زود نظر بدم ولی ازون کتاباس که آدم میگه چرا شروع کردمناراحتم که دارم زود راجع بهش نظر میدم و امیدوارم که پشیمون بشمAdblock test (Why?)
فکر کردن یا درجا زدن؟
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 10:52
معمولا فکر کردن برای آدم حال خوب نمیارهولی با این حال از فکر نکردن بهتر نیس؟پشیمونی نداره اگه توی فکرات گم شدی یا دیدی توی مبدا حالت بهتر بودههرچیزی از درجا زدن بهترهAdblock test (Why?)
صدا کن مرا
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 10:52
صدا کن مرا صدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می رویددر ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترمبیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ استو تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وق...
سير عقايد
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 9:58
من هيچگاه صبر کافي براي شنيدن نظرات ديگران ندارم، چون مطمئن هستم که فقط چيزي که در جاي ديگري شنيده اند را تکرار ميکنند يا عقايدي که در کودکي به خوردشان داده شده است را نشخوار ميکنند. ببينيد، هرکس حق دارد نظرات خودش را داشته باشد و من هرگز جلوي کسي که عقيده اي را اظهار ميکند را نميگيرم، ولي آيا شما م...
راهبران...
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 9:58
آری، اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی ترین حقوق خویش را، به دیگران واگذار می کنند و راهشان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل بر اساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایند و تسلیم اراده ی کسانی می شوند که مصالح ایشان، چه بسا، همیشه با مصالح و آرمان های توده یکی نباشد.امروز، چشم ...
به تو فکر میکنم
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 9:58
به تو فکر می کنممثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بیدبه تو فکر می کنممثل مسافر به راهمثل علف به ابرمثل شکوفه به صبح ومثل واژه به شعربه تو فکر می کنممثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشتبه تو فکر می کنم مثل کوچه به روز مثل نوشتن به نی مثل خدا به کافر خویش ومثل زندان به زندگیبه تو فکر می کنممثل بره...
امیدوارم آرامش داشته باشی
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
دنیا یه حس بدی داره بدون توچشمای خوش رنگت که همیشه افسوس میخوردم بمن ارث ندادی جلوی چشممهاشک توی چشمات یادم نمیره الهی بمیرم که انقدر دلت گرفته بودیه بابابزرگ معرکه بودی همیشهباورش خیلی سخته
من اینجام، کجایی؟
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
آقاجون، منم اینجایم تو کجایی؟!دیگه کی بهم بگه منم اینجایم! کی بگه زخرا!چقدر دوس داشتی وقتی همه باهم میومدیم، چقدر ناراحت میشدی وقتی همه باهم میرفتیم. یادته؟ولی جمع بودیم و تو نبودی جات بخدا خیلی خالی بود.
احتمالش کمه؟
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
چرا تا وقتی که بلایی سرمون نیاد باور نمیکنیم که احتمال اتفاق افتادنش برای ما هم هست؟نمیدونم این خاصیت خوبه یا بد؟ از یک طرف میگم حتما دلیلش اینه که آدم با هر اتفاقی بازم بتونه به زندگیش ادامه بده و نت
تغییر تفکرات
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
چند سال پیش فیلم Noctu al Animals رو دیده بودم اما خیلی ازش خوشم نیومده بود و فکر کنم که اصلا با دقت هم نگاهش نکرده بودم. انقدر خوشم نیومده بود که یادمه بعد از تموم شدنش پاکش هم کردم. چند وقتی بود اس
تسلیت
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
تسلیت یه واژه نحسه که هربار بهم میگن میخام هزاربار بمیرم
بابایی
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
بابایی چجوری تونستی اینجوری بریبرای چی یکم دیگه نموندی پیشمبابا بخدا دروغ میگن چی میگنچقد بیحال نگام میکردی حالا چجوری نگام میکنی؟بابایی حالا دیگه چیکار کنم
بابا اومد
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
بابا دلم خیلی شور میزنهخیلی میپیچه توی هماصلا میدونی چیه، بهترین موقع همون بود که ساعت ۷ نیم گوشامو تیز میکردم که صدای ماشینتو تو کوچه بشنوم تا از همه زودتر بگم بابا اومد
چقدر تنهایی خوبه
-
تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 6:11
دلم میخواد تمام روز رو بخوابم و شبا بیدار باشم تنهایی. میخوام هیچکس رو نبینم. میخوام فقط توی حال خودم باشم بدون ارتباط با هیچکس چه مجازی و چه واقعی.